"دکتر علی شریعتی"
تورا گم مي كنم هرروز وپیدا می کنم هر شب
بدین سان خواب خود را باتو زیبا می کنم هرشب
دلم فریاد می خواهدولی در انزوای خویش
چه بی آزاربادیوار نجوا می کنم هرشب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرما دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب
تصویری داشتم خیال کردم که در ساحل درپا با خدا قدم میزنم
در آسمان تصویری از زندگی خود دیدم همه جادو رد پا دیدم
یکی ازآن من ودیگری جای پای خدا بود
وقتی درآخرین تصویر زندگیم به روی شنها نگاه کردم
دیدم که گاهی فقط یک ردپا می بینم
دریافتم که اینها درسخت ترین مواقع زندگیم بود
از خدا پرسیدم:
خدایا فرمودی که اگر به تو ایمان آورم
هرگز تنهایم نخواهی گذاشت
چرادر سخت ترین مواقع زندگی ردپایی از تو نمی بینم
چرا درآن اوقات رهایم کردی
فرمود فرزند عزیزم:تو را دوست دارم و هرگز تنهایت نگذاشته و
نخواهم گذاشت
اگر در سخت ترین اوقات فقط یک ردپا می بینی
آن ردپای من است که ترابه دوش کشیده ام
*در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد*
* صادق هدایت*
ما که با درد آشنا وز خوشیتن بیگانه ایم
بهرخلق افسانه می خوانیم و خود افسانه ایم
گر چه صد پروانه را شمعیم از سوز درون
صد هزارن شمع را از شور جان پروانه ایم
در میان مردمان بیگانه بودیم از نخست
تا زمان بر ما سر آید همچنان بیگانه ایم
ترک این غافل نمائی کی کنیم ای عاقلان ؟
شهر شهر غافلان است و نه ما دیوانه ایم
در حق ما هر گروهی را گمانی دیگر است
کس نداست اینکه ما گنجیم یا ویرانه ایم .
مسعود فرزاد
مهربانم
همیشه فکر می کردم
روزی از پشت کدامین دیدار تو را خواهم دید
در انتظار کدامین نگاه سرگردان خواهم شد
ای خوب همیشه سبزم
در شبی پاییزی
با ناب ترین نگاه ها دلم را دزدیدی
و در شبانگاهی دیگر
همراه با صدای دریا و عطر تنت
پیوندی جاودانه بسته ام با همه ی قلب و روحم
خداوندا تو می دانی که انسان بودن
وماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می بردآن کس که انسان است
واز احساس سرشاراست
دکتر علی شریعتی
زندگی
قصه یک تنهایی است
زندگی
قصه ی پر غصه یک زندانی است
که به حبس ابدی محکوم است
زندگی
بازی شطرنجی است
که در آن
انسانها لحظه ای کیش
و
به آخر نرسیده ماتند
با منی و دیده ات بسوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بیقرار وبی تو بیقرار
وای ازان دمی که بیخیر زمن
بر کشی تو رخت خویش از این دیار
سایه توام بهر کجا روی
سر نهاده ام به زیر پای تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا که بر گزینمش به جای تو
شادی وغم منی به حیرتم
خواهم از تو ...در تو اورم پناه
موج وحشیم که بی خبر زخویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم... دریغ ودرد
رشته ی وفا مگر گسستنی است؟
بگسلم زخویش واز تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است؟
دیدمت شبیبه خواب و سر خوشم
وه... مگر بخوابها ببینمت
غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم وز شاخه ها بچینمت
شعله میکشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند... بلکه ره برم بشوق
در سراچه ی غم نهان تو
فروغ فرخزاد ... تقدیم به کسی که خیلی دوستش دارم حسین فروغی